شولای زخم بر قامت تکیده ی ایثار شال شکنجه بر شانه ی شریف تحمل . شب باشکوه می وزد از شانه های خسته ی باران و مادیان درد سمضربه می زند بر دهان جراحت .
بر شط خون و خشم اینک حضور زورق رعشه اینک شراع تبداغ تا ساحل صمیمیِ بی هوشی .
آه آن گلوله خورشید را چه سرخ خاموش می کند در بازوان خاک .
ای : چشمان بسته ی اعدامی صبح از کدام سمتِ زمستان طلوع خواهد کرد ؟
تابستان 60
|