نیست مجال تا دلی یادِ گل و چمن کند باز هوای باده در سایه ی یاسمن کند بندیِ پشتِ میله ها زیر هجوم چکمه ها یادِ چمن چگونه در چنبره ی رسن کند در تفِ باغهایِ از داغِ شکنجه سوخته آه ، کدام شاخه ، گلرختِ شکوفه تن کند بارشِ بی ترحمِ نیزه در آسمانِ خون فاخته می زند ، کجا پر به پرِ زغن کند آه که سرخ ماهیِ عمقِ خلیج های صبح خانه چگونه در شبِ بسته ی این لجن کند مانده برهنه گرچه در زیر شکنجه قامتم بوسه ی تسمه بر تنم ، طاول ، پیرهن کند تازه ام از تو گر چه هر نیمه ی شب ، شکنجه گر کهنه ردای زخم را بر تنِ پیرِ من کند نغمه سرای بندها ، نای دریده ، سینه چاک نغمه ی تازه ، دشنه ی سینه ی ، دشنه زن کند جوخه ی مرگ پیش رو ، جوخه ی دار پشت سر راهیِ جاده های خون ، باز وطن وطن کند نعره ی یک چراغ کو تا که خروش آفتاب خیره سکوتِ چیره را یکسره ریشه کن کند
بهار 64
|