و برف می بارد . خروسِ دهکده دلتنگ . خروسِ دهکده خاموش است . و بیوگانِ جوان - آبستن کنار برف و سکوت برایِ کودک مرده کلاه می بافند . سگانِ دهکده - دلمرده به پای لاشه های مردان میانِ بسترِ میدانچه اشک می ریزند . و مردهایِ جوان - بسته دست و زخم آلود - در زنجیر اسیر سایه و سرباز - دور می شوند از ده .
خروس دهکده مغرور است و بیوگانِ آبستن کنار برف و بهار برای کودکِ فردا سلاح می سازند . و برف می بارد . . .
آذر 59
|