شکنجه ام کرد ، تا با شبِ زمانه بسازم خصمانه ام زد ، که شعر عاشقانه بسازم
اگر چه خوانده تنم ، به تازیانه دوباره دوباره با شعر باید که تازیانه بسازم
خوش خفتنت را ، شبقصه می سراید به نیرنگ بیداریت را ، باید به خون ترانه بسازم
من می توانم ، با جانپناهِ سبزِ ترانه آرامشت را ، ای خسته ، آشیانه بسازم
من می توانم ، از شط پر خروش ترانه بر خاکِ تشنه ، سیلاب ها روانه بسازم
من می توانم ، برای فتح شب – این شب بد – با صبحِ خونم ، خورشید را ، شبانه بسازم
در هر زمستان – این فصل گلشکن – می توانم با فصلِ قلبم ، صد باغ را جوانه بسازم
شعر شهادت ، ماناست ، چون تبارِ شهیدان بر آن سرم تا یک شعرِ جاودانه بسازم
من می توانم گل های سرخ فریادمان را در صبح سربی ، با سینه ، پشتوانه بسازم
تو می توانی در رزم ها ترانه بخوانی من می توانم در فتح ها ترانه بسازم
تابستان
54 |