مادر بزرگ

مادر بزرگ
فکر می کند :
               - همین روزهاست که کور می شود
و می گوید :
               - برای کور شب و روز یکسان است .

مادربزرگ به بنگاهی می گوید :
آنروزها بقچه ی مرا گماشته ها به حمام قرق می بردند
حالا :
          - شما دو تا اطاق که بالای پله نباشد
          - با آب و برق –
ماهی صد تومن اجاره نمی دهید ؟
مادر بزرگ
            - که تازه سیگار را ترک کرده –
خیال می کند :
                  - هنوز باید به گدا پول داد
                   و هنوز هم باید پانزدهم به پانزدهم
                   روضه ی قمر بنی هاشم علم کرد
مادر بزرگ
وقتی دلش می گیرد
                   می گوید :
زمانه برگشته ،
آنروزها نان به این بزرگی را می شد با سنار خرید
و پنیر به این سفیدی را کیلوئی . . .
مادربزرگ با اینکه بچه نیست
همیشه به شهر بچه ها می رود .
و از شهر بچه ها می آید
شبها وقتی برایم قصه ی " شهر بچه ها " را می گوید
به خودم می گویم :
در شهر بچه ها نان به این بزرگی را چند نفر می خورند ؟
و پنیر به این سپیدی را ؟
به خودم می گویم :
می شود با همین اتوبوس های واحد به آنجا رفت ؟
چقدر خوب بود
- اگر از بچه ها بلیت نمی گرفتند
مادربزرگ می گوید :
اگر خدا بیامرز زنده بود
ما می توانستیم بدون اینکه از دامادمان قرض کنیم به مشهد برویم
و من فکر می کنم اگر خدا بیامرز زنده بود
کرایه ی خانه مان زیاد نمی شد
مادر بزرگ می گوید :
نباید از خانه بیرون بروی
نباید توی کوچه دستش ده بازی کنی
نباید خودت را کثیف کنی
نباید با بچه های ناباب راه بروی
نباید
             - نباید

اگر من هم مادربزرگ نداشتم
می توانستم از خانه بیرون بروم
می توانستم توی کوچه بازی کنم
می توانستم
می توانستم

مادر بزرگ
فکر می کند
- همین روزها کور می شود
و برایش شب و روز یکسان -