مثنوی فصل

فصل ، فصل خواب های وحشت است
روز ، روز گریه های آشکار

***

بوی گندم زار مسموم
در شیار کوچه باغ یادگاری های سبز
مست های نیمه شب را می کند جاری
در لفاف رفتن و رفتن
و ناسنجیده رفتن های بی پرهیزشان ، مغموم .

***

ای تمام دشت ها باکره
ای نوازش های بال شوکت درٌاجها
بر حریر روشن مهتاب .
فصل ، فصل خواب های وحشت است
روز ، روز گریه های آشکار

***

تکیه گاهی می دود در خاطرم آرام
- پشت زنبق های وحشی –
آه
بوی گندم زار مسموم .

***

فصل ، قصل گریه های آشکار
مردِ گردِ دشتگردِ پرخروش
قبضه اش در موزه می پوسد
- و با میراث شب در کوچه ی دلدار می خواند
- سر که نه در راه .....

***

صدای گریه می آید
و لحظه باز می ماند ،
و خواب وحشت از ره می رسد ، با پلک
ای صدایت لرزه انداز تمام برگ ها
ای نفیرت قاصدان مرگ ها
ای موذن خواب خوبت شادکام
سوگواران تمام نیمه شب هائیم ما
جامه چاک و خسته و ژولیده موی ،
خوابمان بیهوده می گیرد گریبان .
ای صدایت باد پاک صبحگاهان بهار
بوی گندم زار مسموم
کوچه باغ سبز ما را می دهد آزار –
ای نگاهت تابش پاکیزگی
فصل ، فصل خواب های وحشت است
روز ، روز گریه های آشکار