|
سقف را خواب می بینم
من به صبح فکر کرده ام
و به مرد خسته ای که سایه را می جست
و پسر بچه ای که زیر آفتاب
- با میخ و تخته –
رویای هواپیمای کوچکی را دنبال می کرد .
و دختر کوچکی که عروسکش را
در گهواره می خوابانید
و از امنیت برایش پناهگاه می ساخت
- امنیت دستانش –
***
من به شب فکر کرده ام
و بمردی که در پیاده رو خوابیده بود
و خواب سقف را می دید
- من همیشه سقف را خواب می بینم –
و مستی که در کنار دیوار کوچه ای
تکمه های شلوارش را باز می کرد
و زیر لب می خواند :
" انسان چه کهنه رند خدایی ست "
***
من به روز
- به ماشین
- به دود
من به شب
- به سقف
- به سکوت
من به پسربچه ها
به دختربچه ها
و به آن مرد خوابیده در پیاده رو
- در خواب خوب سقف –
و به آواز مرد مست ،
فکر کرده ام
فکر می کنم
و به برادرم " تورج "
بیمار غمگنانه ی گرسنه می گویم :
برادر بخواب
صبح به دنبال کار خواهم رفت
- به عادت هر صبح –
و باز فکر می کنم
به دود سیگار زر
و سفره ی خالی
من فکر می کنم
من همیشه فکر می کنم !
|