|
سیزدهمین تیر مصیبت
پدرم می خواند :
" مژده ای دل که مسیحا نفسی می آید "
و به رهکوره ی شب می نگرد
و من آرام
- آرام
یاد آن کولی از راه دراز آمده ای می افتم
که به دستم نگران ، با من گفت :
- قوم همعهد تو نادانسته
راه را بستند
و پل چوبی آن خندق را
بشکستند
اسب گم کرده سواری
- زخمین
که به خود سیزده تیر مصیبت دارد
به تو رو خواهد کرد
مرگ اگر بگذارد
مرگ اگر بگذارد
که حریفان تجاهل کارت
راکبش را به تمامیت خندق راندند .
تو به امید رفیقان توافق هستی
که دریغ ! . . .
* * *
پدرم میخواند
می خواند
می خواند
و من اندیشه کنان
به سراشیبی ره کوره ی شب می نگرم
که از آن ، اسب سفیدی یک روز
سر به سرمنزل ما خواهد زد
و مرا خواهد برد
به تماشای مراتع
که پدر می گوید :
- سالها پیش سواری غمگین
رفت
- رفت
و دگر بازنگشت –
و من آن روز به راه آور او خواهم شد
تا به سر منزل ما برگردد
* * *
پدرم می خواند
و من آرام
- آرام
یاد آن کولی کف بین غمین می افتم
که به من گفت :
- دریغ ! . . .
* * *
شیهه ی خسته ی آن اسب سفید
در پی کوفتن ساکت این شب ها نیست
اسب بی راکب من پیدا نیست
هر چه در خلوت شب می نگرم
و من از سیزدهم تیر مصیبت
و من از مرگ ، هراسان شده ام
و هنوز
پدرم می خواند :
" مژده ای دل که مسیحا نفسی می آید "
و به ره می نگرد .
|